تبليغاتX
بعد از دهه سوم ...
سی و چند سالگی من .....
چرا همیشه فکر میکنیم روش ما برای دوست داشتن بهترین روش است ؟
و کسی که به روش ما عشق نمی ورزد عاشق نیست؟
شاید ما اول عاشق خودمان می شویم !!!!!
چرا من همیشه فکر میکنم همه کارهای تو عاشقانه هست؟ هرچند با تعابیر من از عاشقی هزار هزار دل بیقرار فاصله دارد!
چرا همه فکر می کنند که تو عاشقم نیستی ؟ مگر همه از دل تو خبر دارند؟


 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 13:34  توسط نانازی  | 

راستی چطور شد که من این همه عاشق شدم ؟
واقعا کار یک نگاه بود؟ همون نگاه اول؟
از اون موقع تا حالا هنوز دلم نیومده نگاهمو ازت بردارم ! چقدر خوشم میاد نگات کنم !
چقدر خوشم میاد عاشقت باشم!
می دونی! شاید خودخواهی باشه اما من از خود عاشق بودن لذت می برم !
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:15  توسط نانازی  | 

حرف زیاد دارم ، اما نوشتنم نمی آید !! مثل موقع هایی که خیلی غمگینی ولی گریه ات نمیگیرد!
یا .....
مثل کسانی که خیلی عاشقند ولی چیزی نمی گویند........
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:12  توسط نانازی  | 

دوست من

دلی که موج دارد دریاست،

موج های دلت را عزیز بدار،

آن که همیشه آرام است مرداب می شود،

من در این موج ها زندگی را، فریاد را و شکوه را میبینم ،

دریا همیشه طوفانی نخواهد ماند،

من در کنار ساحل منتظر نشسته ام تا بار دیگر آرامش طلوعی دیگر را در آن دریای مهربان ببینم،


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 21:28  توسط نانازی  | 

ما وقتی خوشبختیم که هر دویمان در یک شهر غریب و دور از دسترس باشیم .
ما وقتی خوشبختیم که من از همه کسانم دور باشم و تو کسی را نداشته باشی!
ما وقتی خوشبختیم که تو تنها حامی من باشی و من تنها خویشاوند تو!
ما وقتی خوشبختیم که ما به زبان مادری من حرف نزنیم !
ما وقتی خوشبختیم که روزها دل من بلرزد که شاید زنگ تلفن صدا کند و مادری غمگین از آن سو مرا بخواند!
ما وقتی خوشبختیم که روزهایمان را بدون حضور هیچ بیگانه ای با هم تقسیم کنیم !
ما وقتی خوشبختیم که تنها باشیم ......
ما, ما خیلی خوشبختیم !! اصلا حالا که فکر میکنم ما از اولش هم خوشبخت بودیم !! زندگی ما از اول بر پایه خوشبختی ساخته شده !! ما همه چیزهایی که برای خوشبختیمان لازم است را رعایت می کنیم !
ما خیلی خوشبختیم !!!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:21  توسط نانازی  | 

-ببین من اصلا" خوشم نمیاد وقتی میام توی تخت تو فوری روتو اونور میکنی و میخوابی!!
- همینطور که داری حرف می زنی یه کن پشتمو میخارونی ؟
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:17  توسط نانازی  | 

سکوت سردی بین ما حکمفرما بود ....
یه بوس کوچولو از لپات و .......
سکوت گرمی بین ما حکمفرما شد !!!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 12:32  توسط نانازی  | 

دوست من !
گاهی آدم به سختی می تواند چیزی را بیاد بیاورد.
اما ....
باید خیلی سخت باشد که بخواهی چیزی را از خاطر ببری! چیزی که می دانی همیشه یادت می ماند!!
نگران نباش....
من از طرف تو هم به خودم تبریک گفتم .
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:59  توسط نانازی  | 

بلند بلند آواز میخوانم !! تو میخندی به این همه دیوانگی ام !!
خوشحالم !! یعنی سعی میکنم به قسمت های خوشحال کننده اش فکر کنم !!
دوباره از دیروز باران میبارد!!
دست هایم را بالا می برم !! دانه باران را می بوسم !! مردی از داخل ماشین به من لبخند می زند !!
من برایش دست تکان می دهم !! می خندد و می رود !! می گویم : میبینی !! با تکان دستی می توان لبخندی آفرید !! تو میگوئی : شاید دیوانه ای مثل تو ندیده !!
این را نمیگویی . شاید در دلت گفته باشی !! ولی من حس کردم که جوابت این بوده !!
راستی چرا جوابم را ندادی؟
به ماشین بعدی اخم می کنم ...

 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 22:12  توسط نانازی  | 

طبق معمول , سلام !!
امروز سی و یک ساله شدم ! این وبلاگ هدیه تولدم به خودم است ! شرح زندگی و احساسات من به عنوان یک زن در دهه سوم زندگی !!
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 0:0  توسط نانازی  |