میخواهم رها شوم ! اما می ترسم از رهایی ! می ترسم این بالها که سالهاست تکانشان نداده ام یارای بلندی آسمان را نداشته باشند ! می خواهم رها باشم ! می خواهم چشم به آسمان بدوزم ، میخواهم در خورشید ذوب شوم !
دستهایت را به دورم مپیچ و مرا در بر نگیر ، این دستها مدتهاست که دیگر خاصیت خود را از دست داده اند! تو دیگر شفا بخش نیستی ، بگذار رها شوم....
+
نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 9:51 توسط نانازی
|
مهربانیت برایم رنگ باخته عزیزم!! نه تو آن بودی که باید باشی و نه من !! نه تو خواستی که مرا بیشتر بشناسی و نه من دیگر میخواهم ! بیا آغوشت را بردار و ببر . از آن زمان که آن را به دیگری عرضه کردی گرمای آن برای من رنگ باخت ! غمگین نیستم ، چون بودن با تو به من درسهای بزرگی آموخته است ! بودن با تو به من نشان داد که خودم را بیابم ، به من نشان داد که برای خودم زندگی کنم و خودم را دوست داشته باشم ! بودن با تو من را به خودم نزدیک کرد. تو بهترین هدیه را به من داده ای دیگر نمیخواهد بخاطر هدیه ندادن به من بهانه های واهی پیدا کنی ! من از تو چیزی بیشتر نخواهم خواست!
پ.ن
دلم یه دوست صمیمی میخواد ! یه نفر که واقعی باشه ! از اون دوستا که همیشه واست وقت دارند! از اون دوستا که تو براشون نفر اول هستی !! دلم میخواد واقعی باشم نه مجازی ! بگذریم .... خیلی چیزهای دیگه هم دلم میخواد و میخواسته !! کی به حرف این دل گوش میده !؟
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 1:15 توسط نانازی
|
تمام شد!! از این دهه به آن دهه شدیم !! دستمان در دست هم بود! ولی دلم ... امسال همه دلم درکنارت نبود!! گفتمت پاره پاره اش نکن! گفتمت این پاره ها گم میشوند، پروا نکردی ! دلم امسال یکپارچه با تو نبود.....
دوسال گذشت! دوسال پیش این روز اولین روز کلاس درسم بود! و این شب با پای پیاده برمیگشتیم به خانه ! دور از هیاهو و شادمانگی بیرون ! خسته و کوبیده برمیگشتیم! ولی چه شاد بودم من ! چه رویاهایی داشتم ! همه راه به آینده می اندیشیدم ، چقدر نیرو داشتم ! و حالا بعد از دوسال ، بعد از آن همه مصیبت و بلا! انگار آینده را گم کرده ام ! انگار رویاهایم رو گم کرده ام !! باید فکر کنم ، باید دوباره به یاد بیاورم که چه میخواستم باشم !! اشکالی ندارد سی و سه سالگی که آخر دنیا نیست!! بزرگ می شوم!!
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 23:19 توسط نانازی
|
فردا آخرین روزی هست که توی تقویم میلادی دو تا صفر داریم یعنی ۲۰۰۹!! بعدش دیگه باید تا سال ۳۰۰۰ صبر کرد! یعنی هزار سال دیگه من دوباره به دنیا میام !؟ یعنی اون موقع من چند ساله هستم !؟ حیف که یادم نمیاد هزار سال قبل این موقع چند ساله بودم . حیف......
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 23:41 توسط نانازی
|
تردد بیجا.......
خیلی هم موجب مزید امتنان است!
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 17:9 توسط نانازی
|
دوستت دارم ! با اینکه خیلی در این دوران سختی دیدم ! با اینکه همه چیزهای بدی که نباید میدیدم و میشنیدم را تجربه کردم ! اما بازهم دوستت دارم !!
از با تو بودن لذت میبرم ، اگرچه گاهی روحم را میسابی و میخراشی! تو هدیه کائنات به من هستی! تکرار نمیشوی! یگانه هستی! و تنها مدت کوتاهی با من خواهی ماند !
بعد از آن من می مانم و خاطره هایت و زندگی !!! میخواهم با تو خاطره هایی را بسازم که در صفحه زندگی ام بدرخشد!
دوستت دارم سی و چند سالگی !!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 12:3 توسط نانازی
|
- چرا عادت دارم اینقدر خاطرات خاکستری را نشخوار کنم ؟
از اینکه این روزها رو دارم به پای اون روزها هدر میدم بشدت از خودم بدم میاد!! اینو میگن با صورت خودتو توی دیوار کوبیدن !!! یعنی میدونی یه کاری خیلی مزخرف و بی معنیه ولی انجامش میدی در حالیکه هیچ لذتی هم برات نداره ! حماقت محض!!!
- هیچ دقت کردی؟ وقتی با هم قهریم تو معمولا سیر هستی و من اشتهام باز میشه ! وقتی هم آشتی میکنیم برعکس میشه !! همینطوری یه دفه به نظرم اومد .... معنی خاصی نداشت !!!
پ.ن. دوست من ، وقتی دارم باهات درد دل میکنم معنیش همینه درد دل!!! مشاوره نمیخوام ..... ممنون که به حرفام گوش میدی.
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 23:34 توسط نانازی
|
خوبم ، یعنی بهترم ، چطور بگم .... بهتر شدم !!
کم کم داره یادم میره . دارم از یاد میبرمشون ، انگار هیچ وقت اتفاق نیفتاده بودند.
دوباره خوشبختیم ......
نگذاشتم زندگی از دستم لیز بخوره ، سفت و سخت زندگی می کنم ،
گاهی هم خسته می شم !!
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:4 توسط نانازی
|
سلام
همه مادران غمگین!
همه دختران تنها!
همه زنان .....
روزتان مبارک
تنها همین یک روز !
و شاید هم هیچ،
همان بی روزیتان مبارک!
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 22:41 توسط نانازی
|
چرا همیشه فکر میکنیم روش ما برای دوست داشتن بهترین روش است ؟
و کسی که به روش ما عشق نمی ورزد عاشق نیست؟
شاید ما اول عاشق خودمان می شویم !!!!!
چرا من همیشه فکر میکنم همه کارهای تو عاشقانه هست؟ هرچند با تعابیر من از عاشقی هزار هزار دل بیقرار فاصله دارد!
چرا همه فکر می کنند که تو عاشقم نیستی ؟ مگر همه از دل تو خبر دارند؟
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 13:34 توسط نانازی
|